ولادت باسعادت بانوی دوعالم حضرت صدیقه کبری بر همگان مبارک
مادر اي لطیفترين گل بوستان هستي روزت مبارک
The most beautiful word on the lips of mankind is the word "Mother", and the most beautifull call is the call "My Mother". It is a word full of hope and love, a sweet and kind word coming from the depth of the heart.
زيباترين واژه بر لبان آدمي واژه "مادر" است. زيباترين خطاب "مادر جان" است. "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد.

تقديم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است و بس.
براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
اين روزها، روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.
چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.
مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش
مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.
و اي كاش........................
اميدوارم همه مادرهاي دنيا سالم و شاد باشند و همه ي
مادرهاي رفته جنت مكان و خلد آشيان.

تقدیم به اونایی که دوسشون دارم
به مادرم
به اونایی که الفبای محبت آموختنم
وبه نرگسم همسرمهربونم
چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
" هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم بوده باشد.
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول است که به اوج تماميت رسيده باشي.

بعضی گفته اند که این دو جوان عبدالله و عبدالرحمن غفاری بوده اند و برخی گفته اند این دو جوان جاهد بوده اند با نامهای سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبدالله سریع.
به هر حال فرقی نمی کند؛ آنچه مهم است ادبی است که میان دو جوان کربلایی، دو جوان عاشورایی و مولایشان - و مولایمان - حسین (ع) جاری گشته.
از قرائن چنین برمی آید که زمان ظهر عاشورا است، در گیرودار جنگ و دفاع.
دو پسر عمو در مقابل حسین (ع) زمین ادب می بوسند و عرضه می دارند:
- السلام علیک یا ابا عبدالله! ما آمده ایم که در محضر تو عزیز شربت شهادت بنوشیم. عشق و آرزویمان این است که دفاع کنیم از تو نازنین و کشته شویم پیش پای تو آقا!
امام حسین (ع) - عالم به فدایش - بر آنها دیده مهر می گشاید، سلامشان را به گرمی پاسخ می دهد و می فرماید:
- "مرحبا بکما! ادنوا منی!" خوش آمدید عزیزان من! آفرین بر شما! پیش بیایید، نزدیکتر و آن دو را - چون باغبان، دو گل را - در آغوش می گیرد و می بوسد و می بوید.
... و ناگهان حباب بغض این دو در آغوش حسین (ع) می ترکد و دوشانه حسین (ع) از اشک چهار چشم تر می شود و آنچه می آید اشک نیست که باران بی امان بهاری است.
انگار راه کلام بسته شده است و جای آن را هم سیلاب اشک گرفته است.
حسین (ع) در شگفت می شود از این باران نابهنگام و دست لطف بر سر و روی و چشم آنان می کشد و می فرماید:
- برادرزاده های من! جگرگوشه های من! چرا گریه می کنید؟ به خدا قسم ساعتی دیگر چشمانتان روشن می شود و غرق در دلخوشی های ماندگار می شوید؟ گریه چرا؟
این کلام راه اشک را سد نمی کند که زبانه های آتش آن را دامن می زند؛ آن چنانکه شانه های دو مرد از هق هق گریه می لرزد، لرزش دو ماذنه، دو گلدسته.
و از لابلای پرده اشک، این کلام از عمق جانشان هویدا می شود:
- جانمان به فدایت! بر خودمان نمی کنیم؛ ما کیستیم در مقابل تو که لایق گریستن باشیم؟ هزار جان ما فدای یک نگاه مهربان تو! گریه مان برای توست. دشمن تو را احاطه کرده است و ما یک جان بیشتر نداریم برای فدا کردن. و با یک جان چطور می شود جلوی این همه دشمن را گرفت؟! وقتی که رفتیم تو تنهاتر می شوی و دشمن به تو محیط تر. آن وقت دیگر نیستیم که جلوی دشمن را بگیریم و راه دشمن را سد کنیم. گریه مان به خاطر بضاعت اندکمان است، به خاطر این همه ناتوانی است . گریه مان به خاطر غربت و تنهایی توست...
امام حسین (ع) این دو جوان را تنگ تر و گرم تر در آغوش می فشرد و اشکش را با اشک این دو جوان می آمیزد و می فرماید: عزیزان من! برادرزاده ها! تنها پاداش خدا می تواند پاسخگوی این همه همدلی و همراهی و همدردی شما باشد. خدا بهترین جزای متقین را نصیب شما گرداند که این قدر شیدا و مهربانید.
-------------
سیدمهدی شجاعی

مي گويند دردي بدتر از عشق نيست ولي من کسي را مي شناختم که ميگفت تشنگي و گرسنگي نکشيده اي تا عاشقي از يادت برود حال تصور کن که عاشق باشي، تشنه هم باشي آنگاه معشوق طلب آب کند....
التماس دعا دوستان خوب ومهربونم
دلم براي علي ع ميسوزد!
حتما شنيدهايد كه بعضيها! مي گويند كلمه "مولا" در حديث غدير كه پيامبر فرمود «مَن كُنت مَولاهُ فَهذا عليٌ مَولاهُ» به معناي دوستي است نه به معناي ولايت و سرپرستي و سزاواري.
شايد فكر كنيد و با خود بگوييد: خُب آنان تقصير ندارند، اين كلمه دو معنا دارد و آنها فكر كردهاند كه منظور پيامبر معناي دوستي كلمه را اراده كرده...
اما ميخواهم برايتان با تعريف يك خاطره، روشن كنم كه:
اولاً: آنها خوب ميدانستند كه پيامبر علي را منصوب به ولايت كرده نه دوستي و منظورش از مولا، سروري است نه چيز ديگر.
ثانياً: خيليها كه بعدها حتي شايد زير اصل ماجراي غدير هم زدند و انواع و اقسام تشكيكها و تفسيرها برايش كردند، همانها بارها و بارها بر صدق آن و بر روشني معنا و مراد آن اعتراف كرده بودند و تأييد نمودن بودند.
- - - - - - - - -
من وقتي گذرم بر اين روزهاي سرد و تاريك تاريخ ميافتد، چقدر دلم ميگيرد و چقدر دلم براي علي و زن و فرزندش (عليهم السلام ) ميسوزد.
با خود مدام در اين فكرم كه مگر علي چه هيزم تري جز نيكي به آنها فروخته بود كه اينچنين زير همه چيز زدند و بر سرش و بر سر همسر و فرزندانش آنچه آوردند كه نبايد!
من چقدر دلم ميسوزد!...
روزگار عثمان؛ مدينه؛ مسجد پيامبر(ص)
حموئي در فرائد السمطين، سمط 1، باب 58 (1/319/251)، به سندش از سليم پسر قيس هلالي کوفي نقل کند که او گفت:
در روزگار خلافت عثمان، گروهي بيش از دويست نفر از مهاجران و انصار، در مدينه، در مسجد فرستاده خدا (ص) نشسته بودند، از جمله: علي پسر ابوطالب، سعد پسر ابو وقاص، عبدالرحمن پسر عوف، طلحه، زبير، مقداد، هاشم پسر عتبه، عبدالله پسر عمر، حسن، حسين، عبدالله پسر عباس، محمد پسر ابوبکر، عبدالله پسر جعفر، و از انصار: ابي پسر کعب، زيد پسر ثابت و... و... هر يک از فضايل قوم و قبيله و خاندان خويش سخن ميگفتند.
- علي پسر ابوطالب خاموش بود، او و هيچ يك از خاندانش سخني نميگفتند.
- جمع حاضر به او رو کردند و گفتند: اي ابوالحسن! چرا سخني نميگوئي؟!
- فرمود: "... شما را به خدا سوگند ميدهم: آيا ميدانيد آنَک که اين آيه: «اي کساني که ايمان آورديد! خدا را فرمان بريد
و فرستاده را فرمان بريد و صاحبان امرتان را...» و اين آيه: «ولي شما تنها خدا و فرستاده او و کساني که ايمان آوردند، کساني که نماز را به پاي ميدارند...» و اين آيه: «... و جز خدا و فرستادهاش و مومنان را هم راز نگيرند...»نازل شد، مردم گفتند: اي فرستاده خدا! آيا اين آيات ويژه برخي مومنان است يا شامل همهشان ميشود؟ خداوند به پيامبرش(ص) فرمود تا واليان امرشان را بر آنان بشناساند و با انتصاب من در غديرخم براي مردم، ولايت را برايشان مانند نماز و زکات و حجشان روشن نمايد. آنگاه خطبه خواند و فرمود: اي مردم! هان که خداوند مرا به رسالتي فرستاد که بر من گران آمد و باور داشتم که مردم مرا تکذيب کنند، تا که تهديدم کرد که آن پيام را برسانم يا که مرا کيفر کند. سپس فرمود که نداي نماز جماعت دهند. سپس خطبه خواند و فرمود: «اي مردم! آيا ميدانيد که خداوند مولاي من است و من مولاي مومنانم، و من به آنان از خودشان سزاوارترم؟»" گفتند: آري اي فرستاده خدا. فرمود: برخيز اي علي. [و من] برخاستم. [آنگاه] فرمود: هر که را من مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا! دوست بدار هر که را دوست داردَش و دشمن باش با هر که دشمني ورزدَش.
سلمان برخاست و گفت: اي فرستاده خدا! چگونه ولايتي؟
فرمود: ولايتي چون ولايت من، هر که را به او از خودش سزاوارترم، علي به او از خودش سزاوارتر است.
خداوند اين آيه را نازل فرمود: « امروز آيينتان را برايتان کامل کردم...»
فرستاده خدا(ص) تکبير گفت و فرمود: الله اکبر که پايان نبوتم و پايان دين خدا، ولايت علي پس از من است.
ابوبکر و عمر برخاستند و گفتند: اي فرستاده خدا! اين آيات ويژه علي است؟
فرمود: آري! درباره او و درباره اوصيايم تا روز رستخيز است.
گفتند: اي فرستاده خدا! براي ما معرفيشان کن.
فرمود: علي برادرم و وزيرم و وارثم و وصيام و جانشينم در ميان امتم و ولي هر مومني پس از من است. سپس فرزندم حسن، سپس فرزندم حسين، سپس نه فرزند از پسران حسين، يکي پس از ديگري. قرآن با آنان است و آنان با قرآن هستند. از قرآن جدا نشوند و قرآن از آنان جدا نشود تا در کنار حوض بر من در آيند». "
[وقتي كلام علي عليه السلام به اينجا رسيد تمام حاضران در مسجد اعتراف كردند و]
- همگي گفتند: آري! براستي که آن را شنيديم و آن گونه که گفتي گواه بوديم و... و... .
- همگي گفتند: آري! براستي که آن را شنيديم و آن گونه که گفتي گواه بوديم و... و... .

ضربه اي ديگر!!
...و تو اي علي
و تو اي علي، اي شير
و تو اي علي، اي شير، مرد خدا و مردم
رب النوع عشق و شمشير
ما شايستگي شناخت تو را از دست داده ايم
شناخت تو را از مغزهاي ما برده اند
اما عشق تو را،
اما عشق تو را علي رغم روزگار
در عمق وجدان خويش
در پس پرده هاي دل خويش
همچنان مشتعل نگاه داشتيم
چگونه؟
چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها ميکني؟!
تو ستمي را بر يک زن يهودي که در ذمه حکومتت ميزيست تاب نياوردي
و اکنون،
و اکنون مسلمانان را در ذمه يهود! ببين!
و ببين که بر آنها چه مي گذرد!
اي صاحب آن بازو،
اي صاحب آن بازو که يک ضربه اش از عبادت جن و انس برتر بود
ضربه اي ديگر!!
***غدير مبارک***
از نيايش. علي شريعتي


