داستانهای زیبا

داستانهای زیبا ومطالب قشنگ ومتنوع

روز مادر


او که آمد، متولد شد و دل هاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادي الثاني، زمين و آسمان مکه را نورافشاني کرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بضعه النبي، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود.
داستاهاي زيبا

سالروز ولادت ام ابیها مادر امامت، همسر ولایت و دخت نبوت وروز مبارك مادر و زن برهمگان بخصوص خانمهاي عزيز مبارك
 

داستاهاي زيبا
بارون ميومد،خيلي شديد ،از ساعت اول شروع شده بود والان كه كه ساعت آخر بود هنوز ادامه داشت.غمم گرفته بود.آخه خونه ما تو حاشيه شهرمون بود،از اول كوچه تا دم در خونه مون حدود صد متر بود كه هنوز آسفالت نشده بود، روزاي باروني كوچه مون پرميشد از گل ولاي آب...
داخل اتوبوس همش به اين فكر ميكردم چطور از اون چاله گل ولاي بگذرم وبه خونه برسم.وقتي تصور ميكردم تا زانو بايد تو گل ولاي برم وكفش قشنگم وشلوارم غرق گل ولاي بشه دلم ميگرفت...
بالاخره رسيدم ،سركوچه مادرم ايستاده بود منتظر من، دستها وقسمتي ازلباسش خيس وگلي بود....
نگاهي به كوچه انداختم، از سر كوچه تا جلوي در خونه مون به فاصله نيم متري سنگهاي درشتي چيده شده بود.
همه چيز واضح بود....
مادرم سنگهارا توي كوچه چيده بود تا من احساس ناراحتي نكنم،اما وقتي از روي آن سنگها عبور ميكردم احساس ميكردم بر دستهاي مهربان مادرم گام بر ميدارم...

داستانهاي زيبا
به ياد آر چشماني را كه بر تو نگران بودند
 
به ياد آر دستاني را كه شب ها با نوازش هاي خود دردهاي تو را تسكين مي دادند
 
به ياد آر دلي را كه به خاطر تو زخم ها خورده است
 
آن هنگام زانو بر زمين بگذار و موهبت مادر را سپاس دار


+ نوشته شده در  2007/7/5ساعت 0:24  توسط دادا  |