تبليغاتX
داستانهـــــــــــــــاي زيبـــــــــــــــــا داستانهای زیبا - گنجشك و خدا
داستانهای زیبا ومطالب قشنگ ومتنوع


 

گنجشك و خدا
 
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
 
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
 
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
 
خدا گفت : چه ميبيني ؟
 
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...
 
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
 
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
 
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
 
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
 
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .
 
هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

خدا مهربونه




لينك ثابت نوشته شده در 2006/10/20ساعت 14:59 توسط دادا