داســـــــــــــــــــــــــــــــتانهاي زيبا
سلام بر کفش های کهنه ات که مایه کرامت شیعه اند.

سلام بر عبای پر وصله ات که سبب شرافت شیعه اند.

سلام بر دست های پینه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومند ت وقتی خیبر را از جای برکندی.


سلام بر تو وقتی که در حلقه کوچک دستان کودکی یتیم جای می گرفتی !
سلام بر دستان یداللّهی ات وقتی در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندی و بر سینه او نشستی .

سلام بر تو وقتی برای دلخوشی طفلی بی سرپرست ،مرکب او شدی و او را بر دوش خود نشاندی !

سلام بر تو وقتی در "لیلة المبیت" در بستر محمد(ص) خوابیدی و به استقبال مرگ رفتی و مرگ از ابهت تو گریخت.

سلام بر تو وقتی ریسمان به گردن به مسجدت می بردند و تو برای رضای خدا خاموش بودی!
سلام بر تو وقتی از هیبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حیا یت حیاتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتی همسرت را پیش چشمانت سیلی زدند و ذوالفقارت برای حفظ دین محمد(ص) در غلاف بود !

سلام بر تو وقتی در مشرق دستان پیامبر خدا در غدیر بوسعت عالم طلوع کردی
سلام بر تو وقتی استخوان در گلو و خار در چشم یک ربع قرن آفتا ب خانه ات بودی !

سلام بر تو وقتی اوّلین گرویده به دین محمد (ص) بودی
سلام بر تو وقتی چهارمین خلیفه بعد از محمد(ص) شدی !

سلام بر تو وقتی چشم فتنه را در آوردی در حالیکه هیچ کس دیگری قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتی در کوچه های کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت می کردی !

سلام بر تو وقتی داماد رسول خدا شدی
سلام بر تو وقتی نگین انگشتری حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تیره پوشاندی !

سلام بر تو وقتی که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتی در دادگاه اسلامی کنار مرد مسیحی نشستی و قاضی رأی بر ضد ّ تو داد وتو بی هیچ مقاومتی به حکم او تن در دادی !

سلام بر تو وقتی خزانه دار اموال جهان اسلام بودی
سلام بر تو وقتی که آهن گداخته در دست برادر نیازمند ت عقیل گذاشتی تا بسوی بیت المال دراز نشود !

سلام بر تو وقتی که مشعل عدالت را بر افروختی
سلام بر تو وقتی شمع بیت المال را خاموش کردی !

سلام بر آه

سلا بر چاه

سلام بر نان جو

سلام بر نمک

سلام بر فدک........

یا مجمع الاضداد

سلام بر تو روزی که در کعبه، زاده شدی و روزی که در محراب، زندگی فانی را وداع گفتی و روزی که "قسیم النّار والجنة" خواهی بود.
داســـــــــــــــــــــــــــــــتانهاي زيبا

از مکه نسیمی به سماوات وزیده است

از کعبه خمی می به خرابات رسیده است

مقصود دعا روح مناجات رسیده است

از عرش خدا عین عبارات رسیده است

جز دست علی کیست نگهدار ضعیفان؟
 
ادامه نوشته

مادر

ولادت باسعادت بانوی دوعالم حضرت صدیقه کبری بر همگان مبارک
داستانهای زیبا
مادر اي لطیفترين گل بوستان هستي روزت مبارک


داستانهای زیبا
The most beautiful word on the lips of mankind is the word "Mother", and the most beautifull call is the call "My Mother". It is a word full of hope and love, a sweet and kind word coming from the depth of the heart.

زيباترين واژه بر لبان آدمي واژه "مادر" است. زيباترين خطاب "مادر جان" است. "مادر" واژه ايست سرشار از اميد و عشق. واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد.


داستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانهــــــــــــــــــــــــــــــای زیبـــــــــــــــــــــــــا


 
تقديم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است و بس.

براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
  اين روزها، روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.
 چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.            
 مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش
مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.
و اي كاش........................
 
اميدوارم همه مادرهاي دنيا سالم و شاد باشند و همه ي
مادرهاي رفته جنت مكان و خلد آشيان.
 

میلاد زهرای اطهر  س  مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

تقدیم به اونایی که دوسشون دارم
به مادرم
به اونایی که الفبای محبت آموختنم
وبه نرگسم همسرمهربونم

عشق وعبادت

 


چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
 
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
 " هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
 
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
 
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
 
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي  ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
 
عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول  است که به اوج تماميت رسيده باشي.

 
 
 

 

دو برادر، دو گلدسته


داستانهاي زيبا



بعضی گفته اند که این دو جوان عبدالله و عبدالرحمن غفاری بوده اند و برخی گفته اند این دو جوان جاهد بوده اند با نامهای سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبدالله سریع.
به هر حال فرقی نمی کند؛ آنچه مهم است ادبی است که میان دو جوان کربلایی، دو جوان عاشورایی و مولایشان - و مولایمان - حسین (ع) جاری گشته.

از قرائن چنین برمی آید که زمان ظهر عاشورا است، در گیرودار جنگ و دفاع.

دو پسر عمو در مقابل حسین (ع) زمین ادب می بوسند و عرضه می دارند:

- السلام علیک یا ابا عبدالله! ما آمده ایم که در محضر تو عزیز شربت شهادت بنوشیم. عشق و آرزویمان این است که دفاع کنیم از تو نازنین و کشته شویم پیش پای تو آقا!

امام حسین (ع) - عالم به فدایش - بر آنها دیده مهر می گشاید، سلامشان را به گرمی پاسخ می دهد و می فرماید:

- "مرحبا بکما! ادنوا منی!" خوش آمدید عزیزان من! آفرین بر شما! پیش بیایید، نزدیکتر و آن دو را - چون باغبان، دو گل را - در آغوش می گیرد و می بوسد و می بوید.

... و ناگهان حباب بغض این دو در آغوش حسین (ع) می ترکد و دوشانه حسین (ع) از اشک چهار چشم تر می شود و آنچه می آید اشک نیست که باران بی امان بهاری است.

انگار راه کلام بسته شده است و جای آن را هم سیلاب اشک گرفته است.

حسین (ع) در شگفت می شود از این باران نابهنگام و دست لطف بر سر و روی و چشم آنان می کشد و می فرماید:

- برادرزاده های من! جگرگوشه های من! چرا گریه می کنید؟ به خدا قسم ساعتی دیگر چشمانتان روشن می شود و غرق در دلخوشی های ماندگار می شوید؟ گریه چرا؟

این کلام راه اشک را سد نمی کند که زبانه های آتش آن را دامن می زند؛ آن چنانکه شانه های دو مرد از هق هق گریه می لرزد، لرزش دو ماذنه، دو گلدسته.

و از لابلای پرده اشک، این کلام از عمق جانشان هویدا می شود:

- جانمان به فدایت! بر خودمان نمی کنیم؛ ما کیستیم در مقابل تو که لایق گریستن باشیم؟ هزار جان ما فدای یک نگاه مهربان تو! گریه مان برای توست. دشمن تو را احاطه کرده است و ما یک جان بیشتر نداریم برای فدا کردن. و با یک جان چطور می شود جلوی این همه دشمن را گرفت؟! وقتی که رفتیم تو تنهاتر می شوی و دشمن به تو محیط تر. آن وقت دیگر نیستیم که جلوی دشمن را بگیریم و راه دشمن را سد کنیم. گریه مان به خاطر بضاعت اندکمان است، به خاطر این همه ناتوانی است . گریه مان به خاطر غربت و تنهایی توست...

امام حسین (ع) این دو جوان را تنگ تر و گرم تر در آغوش می فشرد و اشکش را با اشک این دو جوان می آمیزد و می فرماید: عزیزان من! برادرزاده ها! تنها پاداش خدا می تواند پاسخگوی این همه همدلی و همراهی و همدردی شما باشد. خدا بهترین جزای متقین را نصیب شما گرداند که این قدر شیدا و مهربانید.

-------------
سیدمهدی شجاعی  


داستانهاي زيبا


مي گويند دردي بدتر از عشق نيست ولي من کسي را مي شناختم که ميگفت تشنگي و گرسنگي نکشيده اي تا عاشقي از يادت برود حال تصور کن که عاشق باشي، تشنه هم باشي آنگاه معشوق طلب آب کند....

التماس دعا دوستان خوب ومهربونم

ادامه نوشته

دلم برای علی (ع) می سوزد!



داستانهاي زيبا

دلم براي علي ع مي‌سوزد!‏

حتما شنيده‌ايد كه بعضيها! مي گويند كلمه "مولا" در حديث غدير كه پيامبر فرمود «مَن كُنت مَولاهُ ‏فَهذا عليٌ مَولاهُ» به معناي دوستي است نه به معناي ولايت و سرپرستي و سزاواري.‏
شايد فكر كنيد و با خود بگوييد: خُب آنان تقصير ندارند، اين كلمه دو معنا دارد و آنها فكر كرده‌اند ‏كه منظور پيامبر معناي دوستي كلمه را اراده كرده...‏
اما مي‌خواهم برايتان با تعريف يك خاطره، روشن كنم كه:‏
 
اولاً: آنها خوب مي‌دانستند كه پيامبر علي را منصوب به ولايت كرده نه دوستي و منظورش از ‏مولا، سروري است نه چيز ديگر.‏
ثانياً: خيلي‌ها كه بعدها حتي شايد زير اصل ماجراي غدير هم زدند و انواع و اقسام تشكيكها و ‏تفسيرها برايش كردند، همانها بارها و بارها بر صدق آن و بر روشني معنا و مراد آن اعتراف ‏كرده‌ بودند و تأييد نمودن بودند.‏

- - - - - - - - -
من وقتي گذرم بر اين روزهاي سرد و تاريك تاريخ مي‌افتد، چقدر دلم مي‌گيرد و چقدر دلم براي ‏علي و زن و فرزندش (عليهم السلام ) مي‌سوزد. ‏
با خود مدام در اين فكرم كه مگر علي چه هيزم تري جز نيكي به آنها فروخته بود كه اينچنين زير ‏همه چيز زدند و بر سرش و بر سر همسر و فرزندانش آنچه آوردند كه نبايد!‏

 من چقدر دلم مي‌سوزد!‏...
روزگار عثمان؛  مدينه؛  مسجد پيامبر(ص) ‏
حموئي در فرائد السمطين، سمط 1، باب 58 (1/319/251)، به سندش از سليم پسر قيس هلالي ‏کوفي نقل کند که او گفت:
در روزگار خلافت عثمان، گروهي بيش از دويست نفر از مهاجران و ‏انصار، در مدينه، در مسجد فرستاده خدا (ص) نشسته بودند، از جمله: علي پسر ابوطالب، سعد ‏پسر ابو وقاص، عبدالرحمن پسر عوف، طلحه، زبير، مقداد، هاشم پسر عتبه، عبدالله پسر عمر، ‏حسن، حسين، عبدالله پسر عباس، محمد پسر ابوبکر، عبدالله پسر جعفر، و از انصار: ابي پسر ‏کعب، زيد پسر ثابت و... و... هر يک از فضايل قوم و قبيله و خاندان خويش سخن مي‌گفتند.‏‎ ‎
- علي پسر ابوطالب خاموش بود، او و هيچ يك از خاندانش سخني نمي‌گفتند. ‏
- جمع حاضر به او رو کردند و گفتند: اي ابوالحسن! چرا سخني نمي‌گوئي؟! ‏
- فرمود: "... شما را به خدا سوگند مي‌دهم: آيا مي‌دانيد آنَک که اين آيه: «اي کساني که ايمان ‏آورديد! خدا را فرمان بريد
و فرستاده را فرمان بريد و صاحبان امرتان را...» و اين آيه: «ولي ‏شما تنها خدا و فرستاده او و کساني که ايمان آوردند، کساني که نماز را به پاي مي‌دارند...»  و ‏اين آيه: «... و جز خدا و فرستاده‌اش و مومنان را هم راز نگيرند...»نازل شد، مردم گفتند: اي ‏فرستاده خدا! آيا اين آيات ويژه برخي مومنان است يا شامل همه‌شان مي‌شود؟ ‏خداوند به پيامبرش(ص) فرمود تا واليان امرشان را بر آنان بشناساند و با انتصاب من در غديرخم ‏براي مردم، ولايت را براي‌شان مانند نماز و زکات و حج‌شان روشن نمايد. آنگاه خطبه خواند و ‏فرمود: اي مردم! هان که خداوند مرا به رسالتي فرستاد که بر من گران آمد و باور داشتم که مردم ‏مرا تکذيب کنند، تا که تهديدم کرد که آن پيام را برسانم يا که مرا کيفر کند. ‏سپس فرمود که نداي نماز جماعت دهند. سپس خطبه خواند و فرمود: «اي مردم! آيا مي‌دانيد که ‏خداوند مولاي من است و من مولاي مومنانم، و من به آنان از خودشان سزاوارترم؟»"  گفتند: آري اي فرستاده خدا. ‏فرمود: برخيز اي علي. ‏ ‏[و من] برخاستم. ‏‏[آنگاه] فرمود: هر که را من مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا! دوست بدار هر که را دوست ‏داردَش و دشمن باش با هر که دشمني ورزدَش. ‏
سلمان برخاست و گفت: اي فرستاده خدا! چگونه ولايتي؟ ‏
فرمود: ولايتي چون ولايت من، هر که را به او از خودش سزاوارترم، علي به او از خودش ‏سزاوارتر است. ‏
خداوند اين آيه را نازل فرمود: « امروز آيين‌تان را براي‌تان کامل کردم...» ‏
فرستاده خدا(ص) تکبير گفت و فرمود: الله اکبر که پايان نبوتم و پايان دين خدا، ولايت علي پس از ‏من است. ‏
ابوبکر و عمر برخاستند و گفتند: اي فرستاده خدا! اين آيات ويژه علي است؟ ‏
فرمود: آري! درباره او و درباره اوصيايم تا روز رستخيز است. ‏
گفتند: اي فرستاده خدا! براي ما معرفي‌شان کن. ‏
فرمود: علي برادرم و وزيرم و وارثم و وصي‌ام و جانشينم در ميان امتم و ولي هر مومني پس از ‏من است. سپس فرزندم حسن، سپس فرزندم حسين، سپس نه فرزند از پسران حسين، يکي پس از ‏ديگري. قرآن با آنان است و آنان با قرآن هستند. از قرآن جدا نشوند و قرآن از آنان جدا نشود تا در ‏کنار حوض بر من در آيند». "

‏[وقتي كلام علي عليه السلام به اينجا رسيد تمام حاضران در مسجد اعتراف كردند و]‏

- همگي گفتند: آري! براستي که آن را شنيديم و آن گونه که گفتي گواه بوديم و... و... . ‏

- همگي گفتند: آري! براستي که آن را شنيديم و آن گونه که گفتي گواه بوديم و... و... . ‏

داستانهاي زيبا

ضربه اي ديگر!!
 

...و تو اي علي
و تو اي علي، اي شير

و تو اي علي، اي شير، مرد خدا و مردم
رب النوع عشق و شمشير
ما شايستگي شناخت تو را از دست داده ايم
شناخت تو را از مغزهاي ما برده اند
اما عشق تو را،
اما عشق تو را علي رغم روزگار
در عمق وجدان خويش
در پس پرده هاي دل خويش
همچنان مشتعل نگاه داشتيم

چگونه؟
چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها ميکني؟!

تو ستمي را بر يک زن يهودي که در ذمه حکومتت ميزيست تاب نياوردي
و اکنون،
و اکنون مسلمانان را در ذمه يهود! ببين!
و ببين که بر آنها چه مي گذرد!

اي صاحب آن بازو،
اي صاحب آن بازو که يک ضربه اش از عبادت جن و انس برتر بود
ضربه اي ديگر!!


***غدير مبارک***

از نيايش. علي شريعتي

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

عشق حقيقي

 

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا

ازهمه دوستان عزیز ومهربونم سپاسگزارم وعذرخواه که نمیتونم مثل سابق خدمت برسم وعرض ادب کنم.از همه شما عزیزان التماس دعای خاص دارم.
 

ولادت مولا امام هشتم وداستان یک شفایافته واقعی حضرتش

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا


گفتم ويلچرم را نفروش، مى خوام داشته باشمش.
پدر نگاهش را به طرف من چرخاند، دستى به سرم كشيد، آهى از دل كند و گفت روزهاى سختى رو گذرونديم دخترم، من و تو مادرت.
آه مادرم ... چقدر دلم برايش تنگ شده است.
يك هفته است او را نديده ام، اما گويى سالهاست از او دورم.
اگر مى توانستم پرواز كنم اين فاصله را طى مى كردم.
بال مى كشيدم و خودم را به مادرم مى رساندم اين خبر شاد را به او مى دادم و مى گفتم: مادر ديگه نمى خواد دور از چشم من گريه كنى .
ديگه نمى خواد وقتى كه خوابم، كنار بسترم بنشينى و پاهاى خشكيده مو ببوسى ، حالا شفا گرفتم مادر، حالا مى تونم راه برم، بدوم، بازى كنم و شادباشم.
شوق عجيبى داشتم، شوق يك پرواز، يك عروج.
مى خواهم حداكثر استفاده را از سلامت پاهايم ببرم كاش آن لحظات نورانى ، آن زمان روحانى بيشتر طول مى كشيد كاش زمان مى ايستاد و من در خلأ آن خلسه عاشقانه، لحظاتى چند شناور و گم مى شدم.
وقتى آقا آمدند عطر وجودشان همه فضا را پر كرد و مشامم و نوازش داد.
دستى پر نور از آستين سبزشان بيرون آمد و به نوازش بر سر و صورتم كشيده شد.
داغ شدم انگار خورشيد به زمين آمده بود و از نزديك بر من مى تابيد.
حرارت آن دست نورانى بر سر و صورتم روييد و تمامى وجودم را پر كرد حتى پاهايم جان گرفته بود و از حرارت آن دست خورشيدى داغ شده بود.
آقاى سبز پوش نگاهش را كه همه نور بود به من دوختند و پرسيدند: به زيارت من آمده اى ؟ بى اختيار جواب دادم: بله آقا، به زيارت شما آمده ام، به پابوس و شفا خواهى از شما.
مهربانانه پرسيدند: چه حاجتى دارى دخترم؟ اشاره اى به پاهاى خشكيده و لمسم كردم وگفتم: پاهايم آقا، پاهايم خشكيده اند، مثل يك تكه چوب، شفا مى خواهم آقا!
لبخندى بر لبانشان نشست؛ لبخندى كه پر ستاره بود، خورشيدى بود، آبى بود، آسمانى بود، مثل آسمان آبى شبهاى زابل پر ستاره بود. هيچ وقت لبخندى بدان زيبايى نديده بودم.
گفتند: از راه دور آمده اى، خسته اى، بخواب
آرام بخواب صبح كه از خواب بيدار شدى شفايت را گرفته اى و پاهايت سالم خواهند بود.
يك بار ديگر دست مباركشان را روى صورتم كشيدند و چشمانم را بستند، بخواب رفتم.
صداى اذانى از دور شنيده مى شد و صداى نقاره خانه مى آمد.
صداهايى قاطى با همهمه و صلوات به گوشم مى رسيد: گويى آقا به ديدنش اومدن، چهره اش نوارنى شدهـنور ديدار آقاست.
نگاه كنيد پاهاى فلجش داره تكون مى خوره، به حتم مورد عنايت آقا قرار گرفته، آره شفا يافته، شفا يافته ...
چشمهايم را باز كردم، نقاره خانه همچنان مى نواخت، صداى مؤذن از گلدسته ها مى آمد، صبح آمده بود؛ صبح نويد، صبح اميد، صبحى كه وعده اش را آقا به من داده بود، جمعيت زيادى گردم را گرفته بودند پدر در كنارم در پهلوى ضريح امام بر زمين افتاده بود و با صداى بلند مى گريست.ـ
سجده شكر به جاى مى آورد و خدا را سپاس مى گفت.
پس حقيقت داشت؟ من شفا گرفته ام؟ باورم نمى شد آن خواب آن رؤياى شيرين با آن ديدار روحانى واقعيت داشت، من به ديدار آقا رسيده بودم.
حال زنها گردم را گرفته بودند و چادرهاى سياهشان حجابى شده بود بين من و مردم، لباسهايم به تبرّك تكه تكه شد، هزار تكه شد، بعد دستهايى به سويم بال گشودند، آغوشهايى از محبت به سر و رويم گشوده شد خود را در بغل هزاران مادر ديدم.
اى كاش مادر خودم هم مى بود و اين لحظات عاشقانه را از نزديك مى ديد.
به زابل كه رسيديم، همين كه از اتوبوس پياده شديم ، پدر ويلچر را از باز اتوبوس پايين آورد از من خواست بر آن بنشينم، با تعجب گفتم من كه سالمم.
با مهربانى گفت: مادرت كه اينو نمى دونه و ممكنه از ديدن تو شوكه بشه و خداى نكرده سكته كنه، وقتى كه به خونه رسيديم آروم آروم ماجرا رو براش تعريف مى كنيم، بعد مى تونى ويلچر رو براى هميشه كنار بگذارى.
قبول كردم و دوباره بر ويلچر نشستم، از اين كه ماهها زندانى اين ويلچر بودم نسبت به آن احساس بدى داشتم، در دل آروز مى كردم هيچ كس دچار اين زندان نشود.
به كوچه منزلمان نزديك مى شديم و تپش قلبم بيشتر مى شد، نمى دانستم وقتى مادر را ببينم چه حالى پيدا خواهم كرد؟ آيا طاقت خواهم آورد كه بر ويلچر آرام بگيرم و شاهد اشك ريختن او باشم؟ نه به حتم از جا بر خواهم خواست تا پيش قدمهايش خواهم دويد، خود را به پاهايش خواهم انداخت و از او عاجزانه خواهم خواست كه ديگر گريه نكند و پنهانى اشك نريزد.
آخرين پيچ خيابان را كه پشت سر گذاشتيم به كوچه منزلمان رسيديم، همان كوچه تنگ و پر ماجرا، كوچه آشنا و پر يادو خاطره كودكى .
آن روزها كه سالم بودم و همراه و همبازى با ديگر دختران محله در اين كوچه دنبال هم مى دويديم و شادى هايمان را با هم تقسيم مى كرديم.
به داخل كوچه پيچيديم، بچه ها در حال بازى بودند به دنبال هم مى دويدند و چقدر شاد بودند. پدر ايستاد، به بچه ها نگاه كرد من نيز لحظه اى بازى و شادى آنها را به چشم كشيدم. به ياد روزهايى افتادم كه با حسرت از پس پنجره به آنها مى نگريستم و مى گريستم. آن روزهايى كه خانه دلم سراى غم بود. بچه ها تا مرا ديدند دست از بازى كشيدند، هميشه با ديدن من بازى را رها مى كردند و در گوشه اى مى ايستادند تا من از برابرشان بگذرم، هيچ وقت در برابر نگاه من بازى نمى كردند، شايد دلشان به حال من مى سوخت.
حالا هم نگاهشان پر از ترحم و اندوه بود. به آنها گفتم نزد طبيبى مى روم كه طبابتش خدايى است اگر از نزد اين طبيب نااميد برگردم ديگر هيچ اميدى به سلامت نخواهم داشت. حالا آنها مرا مى ديدند كه بر ويلچر نشسته ام، پس ديگر هيچ اميدى به بهبودى من نداشتند.
سيمين حيرت زده جلو آمده و در برابر نگاه من ايستاد و گفت: پس تو شفا نگرفتى ؟ لبخندى زدم و گفتم: با دعاى خير شما چرا، ولى ... هنوز حرفم تمام نشده بود كه مادر از منزل بيرون دويد تا مرا نشسته بر ويلچر ديد فرياد كشيد و گريست.
سيمين پرسيد: ولى چى ؟ مادر جلو آمد در حالى كه نگاهش پر از گريه بود، طاقت ديدن آن چشمهاى بارانى را نداشتم، دوست داشتم از جا برخيزم خود را به آغوشش بياندازم و با فرياد بگويم: ديگه بسه مادر، گريه بس، لبخند بزن و شادى كن، دخترت شفا گرفته، حالا من مى تونم روى پاهاى خودم بايستم، بدوم و بازى كنم، مى تونم تو كارهاى خونه كمكت كنم.
سيمين پرسيد: بگو سميه چه اتفاقى برايت رخ داده؟ خوب شدى يا نه؟ نگاهم را از مادر چرخاندم تا چهره غمگين سمين، و پرسيدم: داشتين چى بازى مى كردين؟ گفت قايم باشك بازى ، گفتم: كى گرگه؟ گفت هر كسى تازه بياد به بازى.
با خنده گفتم: اين دفعه رو كور خوندى ، اين دفعه ديگه من گرگ نيستم از جا برخاستم و با فرياد گرفتم اين دفعه من شيرم، شير شير بچه ها با صداى بلند هلهله كشيدند، مادر نگاهش مات به پاهاى ايستاده من ماند.
هنوز باورش نبود، تكيه اش را به ديوار داد و آرام زمزمه كرد: يا امام رضا! يا ضامن آهو! اى خداى بزرگ! شكر، شكر....
***

شفايافته: سميه ملايى بالاخانه
12 ساله ، اهل زابل ، روستاى بالاخانه
تاريخ شفا: نهم مهرماه 1373
بيمارى: فلج هر دو پا


 داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا
عید ولادت مولای مهربان
امام هشتم
بر همه شما دوستان مهربون وبا صفا مبارک باد
خیلی دعام کنید

خدایا

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا


خدایا ..
 
چه لحظه هایی که در زندگی
ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
 
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما
تو فراموشم  نکردی...
 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
 
چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
 
وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
 
وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...
 
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 
 
 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
 
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...
 
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
 
اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
 
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
 
نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 
 
و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...
 
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...
 
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
 
خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم   
دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......
 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت



داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا

قرباني عزيزترين پاره وجود


داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا



روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت : " مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد ."
شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلا کش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد !"
زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف نديد.








داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــاداستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا

 

 

تسبیح همه موجودات

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا


 
 در احادیث معتبر از امام صادق منقول است که: هیچ پرنده ای و حیوانی در دریا و صحرا شکار نمی شود مگر آنکه آن تسبیحی که دارد فراموش کند. و در حدیث دیگر میفرمایند:
 
جمیع وحشیان و مرغان و درّندگان با یکدیگر مخلوط بودند، تا آنکه فرزند آدم برادرش را کشت، پس از یکدیگر نفرت پیدا کردند و گریحتند و در حدیث دیگر منقولست که:
چون (کرکس) فریاد میکشد میگوید: ای فرزند آدم! هر قدریکه زندگی میکنی آخرش مرگ است.
(باز) میگوید: ای دانای پنهانیها و ای دفع کنندۀ بلاها و
 
(طاووس) میگوید که: بر خود ظلم کردم و مغرور به زینت خود شدم پس مرا بیامرز.
 
(خروس) میگوید: هر که خدا را شناخته یاد او را فراموش نمی کند و
 
(مرغ خانگی) میگوید: ای خداوند! حق توئی و گفتۀ تو حق است و
 
(قرقی) میگوید: ایمان آوردم به خدا و روز قیامت و
 
(عقاب) میگوید: هر که اطاعت خدا کند بدبخت نمیشود و
 
(شاهین) میگوید: سبحان الله حقاً حقا و
 
(جغد) میگوید: در دوری از مردم انس، بیشتر است. و
 
(کلاغ) میگوید: خداوندا نگاه دار مرا از شرّ دشمن.
 
(لک لک) میگوید: هر که از مردم تنها شد نجات یافت. و
 
(اردک) میگوید: آمرزش تو را میخواهم ای خداوند.
 
(هدهد) میگوید: بسیار شقّی است کسی که معصیت خدا کند. و
 
(قمری) میگوید: ای دانای پنهان و اسرار و رموز، ای خدا.
 
(گنجشک) میگوید: طلب آمرزش میکنم از خدا. و
 
(بلبل) میگوید: لا اله الا الله حقاً حقا و کبک میگوید: حق نزدیک است. و
 
(فاخته) میگوید: یا واحد یا احد یا صمد. و
 
(سبز قبا) میگوید: مولای من آزاد کن مرا از آتش جهنّم.
 
(کبوتر) میگوید: اگر گناه مرا نبخشی، شقّی و بدبخت خواهم بود. و
 
(شترمرغ) میگوید: معبودی غیر از خدا نیست و
 
(پرستو) سورۀ حمد میخواند و میگوید: ای قبول کنندۀ توبۀ توبه کاران. و
 
(برّه) میگوید: مرگ بس است برای پند گرفتن. و
 
(بزغاله) میگوید: که در امر بندگی اهتمام بسیار میباید کرد. و
 
(گاو) میگوید: دست از گناه بردار که خداوندی هست که تو را میبیند و تو او را نمی بینی و او خداوند عالمیان است. و
 
(فیل) میگوید: برای دفع مرگ قوّت و چاره سودی ندارد و
 
 (یوز پلنگ) میگوید: یا عزیز یا جبّار یا متکبر یا الله. و
 
(شتر) میگوید: منزّه است پروردگاریکه ذلیل کنندۀ جبّاران است تنزیه میکنم او را و
 
 (اسب) میگوید: منزّه است پروردگار ما و (گرگ) میگوید: که عذاب و ویل رای گناه کارانی که برگناه خود مصّر باشند و
 
(سگ) میگوید: بس است معصیتهای خدا برای خواری و
 
(خرگوش) می گوید: هلاک مکن مرا ای خدا! تو سزاوار حمدی. و
 
(روباه) میگوید: دنیا خانۀ فریب است و
 
(آهو) میگوید: نجات ده مرا از آزار و
 
 (گورخر) میگوید: به فریادم برس اگر نه هلاک میشوم.
 
(پلنگ) میگوید: منزّه است پروردگاریکه بسیار عزیز است به محض قدرت خود تنزیه میکنم او را و
 
(عقرب) میگوید: که بدی چیز موحشی است پس حضرت فرمود هیچ چیز نیست مگر آنکه تسبیحی است آن را، و همچنین بنده در جایی شنیده ام که زمین روزی سه مرتبه بر انسان ندا میکند که: ای انسان دست گناه بردار. و باز هم این آیۀ مبارکه...
 
 حق تعالی فرموده است:
  * تسبح له السموات السبع و الارض و من فیهن، و إن من شئٍ إلاّ یسبح بحمده، و لکن لا تفقهون تسبیحهم *

در هفت آسمان و زمین و آنچه ما بین آنهاست چیزی نیست مگر آنکه تسبیح خدا را گوید، و لیکن شما تسبیح ایشان را نمی فهمید.
 سورۀ اسراء (17) آیۀ 44.

مسجدت را بنا كن

داستـــــــــــــانـــــــــــهاي زيبـــــــــــا

دلش‌ مسجدی‌ می‌خواست. با گنبدی‌ فیروزه‌ای‌ و مناره‌ای‌ نه‌ خیلی‌ بلند... دلش‌ یك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردی‌ می‌خواست. و شبستانی‌ كه‌ گوشه‌ ‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبیح‌ و چادر نماز است.
 
دلش‌ هوای‌ محله‌ای‌ قدیمی‌ را كرده‌ بود...
 
دلش‌ مسجدی می‌خواست. با گنبدی‌ فیروزه‌ای‌ و مناره‌ای‌ نه‌ خیلی‌ بلند و پیرمردی‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالای‌ آن‌ الله‌اكبر بگوید.

دلش‌ یك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردی‌ می‌خواست. و شبستانی‌ كه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبیح‌ و چادر نماز است.
 
دلش‌ هوای‌ محله‌ای‌ قدیمی‌ را كرده‌ بود. با پیرزن‌هایی‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بی‌تاب‌ حی‌ علی‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...

فرشته‌ها كه‌ خیال‌ نازك‌ و آرزوی‌ قشنگش‌ را می‌دیدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدی‌ نیست، خودت‌ مسجدی‌ بساز».

او خندید و گفت: چه‌ محال‌ زیبایی، اما من‌ كه‌ چیزی‌ ندارم. نه‌ زمینی‌ دارم‌ و نه‌ توانی‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.

فرشته‌ها گفتند: این‌ مسجد از جنسی‌ دیگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را می‌سازیم.

او اما تنها آهی‌ كشید.

و نمی‌دانست‌ هر بار كه‌ آهی‌ می‌كشد، هر بار كه‌ دعایی‌ می‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ می‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكی‌ از گوشه‌ چشمش‌ می‌چكد، آجری‌ بر آجری‌ گذاشته‌ می‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدی‌ كه‌ او آرزویش‌ را داشت.

و چنین‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نیاز، با تكه‌های‌ دل‌ و پاره‌های‌ روح، مسجدی‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعایی‌ بود و هر كاشی‌ آبی‌اش، قطره‌ اشكی.
او مسجدی‌ ساخت‌ سیال‌ و باشكوه‌ و ناپیدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ می‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدی‌ شد و كوچه‌ مسجدی‌ شد و شهر مسجدی.


آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه‌ این‌ بنا را خدا كشیده‌ است.

مسجدت‌ را بنا كن، پیش‌ از آن‌ كه‌ آخرین‌ اذان‌ را بگویند.
 

عيدآسماني زمينيان بر باريافتگان ضيافت بندگي و بخشودگي مبارک باد


داستانهاي زيبا .... عيدتون مبارك

اللهم اهل كبرياء و العظمه...
(( ...عيد سعيد فطر مبارك... ))


مهربان پروردگار!
به پاسداشت مهرورزي تو، روزه گرفتيم و اكنون به نماز فطرت، پاك ميرويم و در آبي رحمتت روح و جان مي شوييم و تن پوش آمرزش بر تن مي نماييم.
در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست مي گيريم و ظهور موعود آخرين را از تو ميخواهيم .

داستانهاي زيبا ...عيدتون مبارك

 
 
پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصيبت ما را در اين ماه جبران كن و روز فطر را بر ما عيدى مبارك و خجسته بگردان و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته است كه در اين روز بيشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا بر ما ببخشايى آنچه در پنهان و آشكارا گناه گردانيم ...
 
خداوندا! در اين روز عيد فطرمان كه براى مؤمنان روز
عيد و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمائى قرار دادى از هر گناهى كه مرتكب شده ‏ايم و هر كار بدى كه كرده‏ ايم و هر نيت ناشايسته‏ اى كه در ضميرمان نقش بسته است.
 
به سوى تو باز مى‏گرديم و
توبه مى‏كنيم، توبه ‏اى كه در آن بازگشت ‏به گناه هرگز نباشد و بازگشتى كه در آن هرگز روى آوردن به معصيت نباشد.
 
بارالها! اين عيد را بر تمام مؤمنان مبارك گردان و در اين روز، ما را توفيق بازگشت‏ به سويت و توبه از گناهان عطا فرما.

فرق شكسته

داستانهاي زيبا

صلي الله عليك يا اميرالمؤمنين- علیه السلام-»
آسمان شهر بايد صاعقه خون بر زمينيان بباراند.
و كوههاي درهم و سخت از خون فرو بريزند.
بيدهاي مجنون سرهاي خميده را به زمين بياسايند.
گلهاي پَرپَر و شمعهاي سوزان گرد خانه حيدر به طواف برخيزند.
كودكان با چشمان اشكبار و قلبهاي درهم تپيده نالان،سرهاي يتيمي را به آستانه در مي كوبند.
كاسه هاي شير لبريز و چشمان منتظر،در دل و دعايشان خدايا حيدر«پدر ما»؛
اي كاش هيچ كس به يتيمان نگويد شير خدا چشمانش را فرو بست.
اي كاش صداي ناله حسنين و پسران ام البنين به بيرون برنخيزد.
يتيمان كوفه ديگر طاقت ندارند.
صداي ناله ها به آسمان برنخيزد.
دختر علي طاقت ندارد.
گاه مولا سرش را ميان چاه فرو مي برد.
و گاه غريبانه ميان نخلستان هاي كوفه مي گريست.
كه نكند زينبش اشك چشمان و سوز ناله دل غريبش را بشنود.
مولايم راز دلش،سلام هاي بي جواب!
چادر خاكي صورت نيلي و غريبي كودكانش را؛
با چاه همنوا مي شد.
اي خدا دخت علي چه مي بيند؟
آن روز دستهاي بسته و امروز فرق شكسته

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا


  هان اي زمينيان با علي چه کردند...؟


  اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردمي از تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟
نفرين بر آن دستان مظلوم کش که خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.


سرچشمه مهر

 

روزي امام حسن مجتبي (عليه السلام )،در حال عبور از مكاني بودند كه به مردي از اهالي شام برخوردند. مرد شامي توهين و ناسزاي بسياري بر امام روا داشت و حضرت را لعن بسيار نمود.
امام(ع)هيچ نفرمودند تا مرد شامي از دشنام دادن فارغ گشت. آنگاه حضرت رو به آن مرد نمودند و بر او سلام كردند و بر رويش تبسم.
آنگاه فرمودند: اي مرد، گمان مي كنم در اين شهر غريب باشي وگويا در نزد تو امري مشتبه گشته است.... اگر درخواستي از ما داري بگو كه آن را برآوريم. اگر از ما طلب ارشاد و هدايت كني ترا ارشاد مي كنيم، اگر گرسنه باشي ترا سير مي كنيم و اگر برهنه باشي ترا مي پوشانيم ، اگر محتاج باشي بي نيازت خواهيم ساخت و اگر از جايي رانده شدي ترا پناه مي دهيم واگرچيزي از ما مي خواهي بگو تا برايت فراهم كنيم ، اگر بار سفرت را به خانه ما بياوري وتا زماني كه در اين شهر ساكني ميهمان ما باشي، براي تو بهتر خواهد بود. . .
چون مرد شامي اين سخنان را از حضرت شنيد، به گريه افتاد و گفت:
" شهادت مي دهم كه تويي خليفه خدا بر روي زمين و خداوند خود بهتر ميداند كه رسالت و خلافتش را در كجا قرار دهد.... پيش از آنكه ترا ملاقات كنم ، تو و پدرت در نزد من ، دشمن ترين مردم بوديد، اما هم اكنون محبوبترين افراد در نظر من هستيد. . ."
پس مرد شامي به خانه امام(ع) رفت و تا زمانيكه در مدينه بود ، ميهمان آن حضرت بود و از دوستداران و معتقدان خاندان نبوت و اهل بيت رسالت گرديد.
« برگرفته از كتاب منتهي الامال جلد 1 ص 417 »


داستانهاي زيبا



تا خدا هست و خدایی میکند.مجتبی مشکل گشایی میکند.میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک باد.

بهاي بهترين ها

داستانهاي زيبا


آورده اند که :

در پهنه گیتی مرغکی است که تنها یک بار در زندگی خویش آواز می خواند . آوایی دلنشین تر از آواز هر مخلوق دیگری در گستره خاک .
 
ا ز آن دم که ترک آشیانه می گويد خاربنی را مي جويد و تا آن را نيابد آرام نمي گيرد . چون آن را يافت در میان شاخسار گزنده مي نشيند و مي خواند و خود را بر فراز بلندترين و تیزترین شاخه خار مصلوب مي کند .
 
و در واپسين لحظه های زندگي در  سوگ خويش بلند آواز تر از بلبل و چکاوک نغمه سرایی مي کند . نغمه ای آسماني به بهاي زندگي .
 
آنگاه تمامي جهان در سکوت فرو مي رود و بدان گوش مي سپارد و خداوند در ملکوت اعلاء لبخند مي زند .
 
زيرا بهترين ها هميشه به بهای رنجی جان کاه بدست مي آيد .



داستانهاي زيبا

بگشاي در نشسته به راهيم ما همه

در انتظار موكب ماهيم ما همه

پشت صداي ما همه از غم خميده است

مستوجب كدام گناهيم ما همه

تو آفتاب و آبي و سرمايه حيات

بي تو بدون پشت و پناهيم ما همه

رفتي و سرنوشت زمين را گره زدي

با اين شبي كه هيچ نخواهيم ما همه

بعد از تو، يخ تمام جهان را فرا گرفت

اينگونه گر دهانه آهيم ما همه

روز و شب است و شوق تماشاي روي تو

پا تا به سر تمام نگاهيم ما همه

مثل ستاره ها و نگاه درخت ها

بازآ ببين كه چشم به راهيم ما همه

داستانهاي زيبا
ميلاد منجي عالم بشريت بر همه شما دوستان مهربونم مبارك باد
از همه شما عزيزان بخاطر تاخير پوزش ميطلبم
مدتي است كه فرصت نميكنم به وبلاگهاي شما عزيزان سربزنم بنده را عفو كرده واز دعاي خيرتون بي بهره نذاريد.

خدا محمد را برگزيد


 

(داستان واره واقعه بعثت)

در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افق‌هاى دور دوخته بود و با خود مى‌انديشيد. صحرا، تن آفتاب‌سوخته خود را، انگار در خُنكاى بيرنگ غروب، مى‌شست.

محمد نمى‌دانست چرا به فكر كودكى خويش افتاده است. پدر را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايى به ياد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى‌رفت . بيشتر حليمه، دايه خود را به ياد مى‌آورد و نيز جدّ خود عبدالمطلب را. اما، مهربان‌ترين دايه خويش، صحرا را، پيش از هر كس در خاطر داشت: روزهاى تنهايى؛ روزهاى چوپانى، با دست‌هايى كه هنوز بوى كودكى مى‌داد؛ روزهايى كه انديشه‌هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گسترده و كوه‌هاى برافراشته و شن‌هاى روان و خارهاى مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنها يگانه دستاورد تنهايى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى‌گرفت. از مادر، شبحى به ياد مى‌آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى‌كرد كه تن او را مى‌پوشيد. تا به خاطر مىآورد، چهره مادر را، در هاله‌اى از غم مىديد. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را .

روزهاى حمايت جدّ پدرى نيز زياد نپاييد .

از شيرين‌ترين دوران كودكى آنچه به ياد او مى‌آمد آن نخستين سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات ديدنى و در ياد ماندنى با قديس نجران . به خاطر مى‌آورد كه احترامى كه آن پير مرد بدو مىگزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مىگذاردند .

نيز نوجوانى خود را به خاطر مى‌آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بين مكه و شام گذشت . پاكى و بىنيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان، او را به نزاهت و امانت مىستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امين مى‌خواندند. و اين همه سبب علاقه خديجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خويش به او، از سال‌ها پيشتر به نيكى و پاكى و درستى و عصمت و حيا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خديجه، در بيست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت.

محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى‌نگريست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خويش را مرور مى كرد. به خاطر مى‌آورد كه هميشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ايمان او سازگار نمىآمد رنج مى‌برده است. او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهى نيست؟ با تجربه‌هايى كه از سفر شام داشت دريافته بود كه به هر كجا رود آسمان همين رنگ است و بايد راهى براى نجات جهان بجويد. با خود مى‌گفت: تنها خداست كه راهنماست.

محمد به مرز چهل سالگى رسيده بود. تبلور آن رنجمايه‌ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسيارى را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مىگذرانيد.

آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه بود كه ناگاه صدايى گيرا و گرم در غار پيچيد:

بخوان! اقرأ

محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگريست .

صدا دوباره گفت:

بخوان!

اين بار محمد با بيم و ترديد گفت:

من خواندن نمى‌دانم .

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت كه آدمى را از لخته خونى آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نميدانست بياموخت...

و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.

هنگامى كه از غار پايين مى‌آمد، زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهى عشق برخود مىلرزيد. از اين رو وقتى به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگى و سرما مى‌كنم!

و چون خديجه علت را جويا شد، گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبرى خدا برگزيده شدم!

خديجه كه از شادمانى سر از پا نمى‌شناخت، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى‌پوشانيد گفت:

من از مدت‌ها پيش در انتظار چنين روزى بودم، ميدانستم كه تو با ديگران بسيار فرق دارى، اينك در پيشگاه خدا شهادت مىدهم كه تو آخرين رسول خدايى و به تو ايمان مى‌آورم.

پيامبر دست همسرش را كه براى بيعت با او پيش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زيبايى كه بر چهره همسر زد، امضاى ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود.

پس از آن، على كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. او با آن كه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و همچون خديجه، با پسر عموى خود كه اينك پيامبر خدا شده بود به پيامبرى بيعت كرد .

واين چنين محمدص برگزيده شد.....

منبع : سايت تبيان




داستانهاي زيبا

شكفتن يك گل



داستانهاي زيبا


داستانهاي زيبا


لحظه ها لحظه هاى غروب بود و روشنى روز كم كم داشت جاى خودش را به شب مى داد. كعبه خانه خدا و خانه مردم با شكوه ويژه خود و با گيرايى خاص ، مردم را به سوى خود مى خواند. روز جمعه بود و سيزدهم ماه رجب .
گروهى در اطراف كعبه بودند، و در جمع آنان زنى بى تابانه دست در پرده كعبه انداخته بود. اشك بر چهره اش راه مى كشيد و با خدايش راز و نياز مى كرد.
زن حامله بود و از خدا مى خواست كه وضع حملش را اسان و كودكش را تندرست بگرداند.
مردم ، اندك اندك مى رفتند. اما از مشتاقان كعبه ، هنوز هم گروهى در طواف بودند. همه ، در خود بودند و با خدايشان راز و نياز داشتند، كه به ناگاه تنى چند از مردم ، فريادى از وحشت و حيرت براورند، و برجاى خود، خشكشان زد!
مگر آنها چه ديده بودند كه چنان سراسيمه و وحشتزده به زمين ميخكوب شدند؟
آنان از خود مى پرسيدند: آيا به راستى ما بيداريم ، يا اينكه خواب مى بينيم ؟
ولى ، نه ! آنها واقعا بيدار بودند. گروهى از همديگر مى پرسيدند. تو هم به چشم خودت ديدى ؟!
ماجرا چه بود؟ چند لحظه قبل ، ناگهان ديواره سنگى و سخت كعبه شكافته و از هم باز شده بود، و انگاه زنى به درون كعبه ، پاى گذاشته بود. آيا كسى هم او را مى شناخت ؟ چرا نه ؟ كه او پاك زنى بود با شخصيت و قابل احترام . او فاطمه بنت اسد بود. شير زنى كه شير مردى چون شير خدا - را به دنيا هديه داد.
و او كنون ميهمان خداوند خويش است ، در خانه او!
به زودى اين خبر در شهر پيچيد:
زنى حامله ، به هنگام طواف كعبه ، به درون خانه رفته است . ديوار سنگى و عظيم كعبه شكافته شده و خداوند او را به خانه خويش خوانده است ! و به دنبال اين پيشامد، گروهى به سوى بنى عبدالدار كه ان موقع كليد دار كعبه بودند، دويده و تقاضا كردند كه بيايند و در كعبه را بگشايند. بنى عبدالدار از باز كردن در، امتناع ورزيد، زيرا كه اين در، مى بايستى تنها در روز ويژه اى در سال گشوده مى شد. اما مردم ، از اصرار خود دست بر نمى داشتند، تا اينكه سرانجام بنى عبدالدار را قانع كردند كه بيايند و در را بگشايند. اما هر چه كوشيدند تا بلكه قفل در را باز كنند، نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسيد!
و مردم كه براى ديدن اين رويداد، اجتماع كرده بودند، ناباور و حيرت زده چشم به در دوختند، تا مگر از درون خانه خبرى شود...
سه روز گذشت و باز گروه زيادى كه آنجا بودند به چشم خويش ديدند كه همان ديوار، همان خاره سنگ سخت ، آغوش بر گشود، و همان شكاف ديگر باره گشوده گشت و فاطمه قدم به بيرون گذاشت ! اما اين بار نه تنها كه با نوزادى بر دامن ، هاله اى از نور بر چهره ، و اشكى از شوق بر گونه !
پسر فاطمه دست به دست مى گشت . صداى شادى و هلهله ، و موج غريو خنده و نشاط، در سر تا سر مكه مى پيچيد و عطر خوشبوى اشتياق ، مشام جانها را نوازش مى داد.
فرياد شور گستر، نه از همه دلها كه از تمامى ذرات هستى ، بلند بود و نوزاد - اين فرزند مبارك هستى - كه از همان آغاز، از وجودش نور و روشنى ساطع بود و چشمها را خيره مى كرد، سرانجام دنيا را خيره كرد و تا پآيان آخرين لحظه حيات شكوهمندش ، بر همه وجود، نور و روشنى و بيدارى و زندگى نثار كرد.
ابوطالب ، چهره سرشناس و هميشه ياور پيامبر اكرم (ص ) با شتاب ، خود را به فاطمه رسانيد و مادر على نوزاد را به او داد و گفت : او را بگير.
شنيدم هاتفى گفت : نامش را على بگذاريد.
بدينگونه ، امام على عليه السلام اين خانه زاد خداى بى فرزند، چشم به جهان گشود و از همان آغاز، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود، و در راه اعتلاى كلمه توحيد و توحيد كلمه گامها بر داشت بس بلند، و تلاشها كرد بس ‍ سازنده و شكوهمند.

 
 
 

داستانهاي زيباداستانهاي زيبا


 

 

 

روز مادر


او که آمد، متولد شد و دل هاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادي الثاني، زمين و آسمان مکه را نورافشاني کرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بضعه النبي، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود.
داستاهاي زيبا

سالروز ولادت ام ابیها مادر امامت، همسر ولایت و دخت نبوت وروز مبارك مادر و زن برهمگان بخصوص خانمهاي عزيز مبارك
 

داستاهاي زيبا
بارون ميومد،خيلي شديد ،از ساعت اول شروع شده بود والان كه كه ساعت آخر بود هنوز ادامه داشت.غمم گرفته بود.آخه خونه ما تو حاشيه شهرمون بود،از اول كوچه تا دم در خونه مون حدود صد متر بود كه هنوز آسفالت نشده بود، روزاي باروني كوچه مون پرميشد از گل ولاي آب...
داخل اتوبوس همش به اين فكر ميكردم چطور از اون چاله گل ولاي بگذرم وبه خونه برسم.وقتي تصور ميكردم تا زانو بايد تو گل ولاي برم وكفش قشنگم وشلوارم غرق گل ولاي بشه دلم ميگرفت...
بالاخره رسيدم ،سركوچه مادرم ايستاده بود منتظر من، دستها وقسمتي ازلباسش خيس وگلي بود....
نگاهي به كوچه انداختم، از سر كوچه تا جلوي در خونه مون به فاصله نيم متري سنگهاي درشتي چيده شده بود.
همه چيز واضح بود....
مادرم سنگهارا توي كوچه چيده بود تا من احساس ناراحتي نكنم،اما وقتي از روي آن سنگها عبور ميكردم احساس ميكردم بر دستهاي مهربان مادرم گام بر ميدارم...

داستانهاي زيبا
به ياد آر چشماني را كه بر تو نگران بودند
 
به ياد آر دستاني را كه شب ها با نوازش هاي خود دردهاي تو را تسكين مي دادند
 
به ياد آر دلي را كه به خاطر تو زخم ها خورده است
 
آن هنگام زانو بر زمين بگذار و موهبت مادر را سپاس دار


پروانه





داستانهاي زيبا



 
روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود .
 
شخصي كه جدال  پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود.
 
 پروانه خارج شد اما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند .
 
محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانهبر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند .
 
گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .
 
من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .
من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .
من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .
من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.
من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .
من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .
من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .
 

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

و پدر را از اين پس هزار عاشورا است

داستانهاي زيبا


داستانهاي زيبا





عمر به پدر گفت:
علي بيعت كن.
پدر گفت:
ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟
عمر به پدر، به برادر و وصي پيامبر، به جان پيامبر گفت:
ــ گردنت را مي‌زنم.
پدر گردنش را برافراشت و گفت:
ــ در اينصورت بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اي.
عمر گفت:
ــ بندة خدا آري اما برادر پيامبر نه.
پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد:
ــ يعني انكار مي‌كني كه پيامبر بين من و خودش، صيغة برادري

جاري كرد؟
عمر گفت و ابوبكر هم:
ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.
پدر گفت:
ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا

اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از

آن شماست. من بر مبناي همين استدلالتان به شما مي‌گويم

كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده

و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.
هيچكدام حرفي براي گفتن نداشتند.
اما عمر گفت:
ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كني.
پدر رو به عمر كرد و گفت:
ــ گره خلافت را براي ابوبكر محكم مي‌كني تا او فردا آن را براي

تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببري.
بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.
تو وقتي به هوش آمدي از فضه پرسيدي:
ــ علي كجاست؟
فضه گفت كه او را به مسجد بردند.
من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوي مسجد دويدي و وقتي

علي را در چنگال دشمنان ديدي و شمشير را بالاي سرش فرياد

كشيدي:
ــ اي ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برنداري، سرم را

برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم.

به خدا نه من از ناقة صالح كم ارج‌ترم و نه كودكانم كم‌قدرتر.
همه وحشت كردند، اي واي اگر تو نفرين مي‌كردي! اي كاش تو

نفرين مي‌كردي.
پدر به سلمان گفت:
ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند ...
سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض كرد:
ــ اي دختر پيامبر! خشم نگيريد. نفرين نكنيد. خدا پدرتان را براي

رحمت مبعوث كرد ...
تو فرياد زدي:
ــ علي را، خليفة به حق پيامبر را دارند مي‌كشند...
اگر چه موقت، دست از سر علي برداشتند و رهايش كردند. و تو

تا پدر را به خانه نياوردي، نيامدي. ولي چه آمدني، روح و

جسمت غرق جراحت بود.
و من نمي‌دانم كدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.
تو از علي، خسته‌تر، علي از تو خسته‌تر. تو از علي مظلوم‌تر،

علي از تو مظلوم‌تر.
هر دو به خانه آمديد اما چه آمدني.
تو چون كشتي شكسته، پهلو گرفتي.
و پدر درست مثل چوپاني كه گوسفندانش، داوطلبانه خود را به

آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عين حال

خشمگين خود را به خانه انداخت.
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد، به اين سنگيني نيست.
پدر به هنگام تغسيل، روي تو را خواهد ديد و بازوي تو را و پهلوي

تو را.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.


داستانهاي زيبا

روي سيلي خورده زهرا (س)  شهادت مي دهد
از علـــــــــــــــيع مظلومتر مردي در اين دنيا نبود
 

مهرورزان صبور

 

ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت ! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.

داستانهاي زيبا

ميلاد حضرت زينب کبری (س) و روز پرستار بر همه ی شمادوستان مهربونم و پرستاران مهربان، دلسوز و سخت کوش مبارک باد! 
داستانهاي زيبا
پرستاران ، خادمان بي‌منت و فرشتگان سپيدپوش جامعه هستند كه لباس خدايي بر تن دارند، آنان حمايت و پشتيباني جامعه را مي‌جويند و خواهان ارج نهادن جامعه به جايگاه واقعي خويشند ، همچنان كه مقام معظم رهبري مي فرمايند "طرف حساب پرستار فقط خداست".
داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا
دوستان مهربونم داستان اين پستم در واقع خاطره هر روز پرستاران مهربونه.كه تقديمش ميكنم به همه شما عزيزان وپرستاران عزيز.خواهش ميكنم تا پايان بخونيد:

روز اول:
مريم برايت يك دسته گل سرخ خريده است. همان كه هميشه دوست داشتي. گل فروش داشت زياد بهش مي رسيد، مريم نگذاشت. گفت: نه آقا! نمي خوام تزئينش كنيد. مال پدرمه. و با احتياط پنج شاخه گل سرخ را كه فروشنده با روبان و كاغذ سلفون به هم پيچيده بود، گرفت. سرش را بلند كرد و به من گفت: براي روز پدر. و بعد از مدتها لبخند زد.
روز ميلاد بود و خيابانها شلوغ. دير رسيديم. وقتي ديدنت آمديم، از پشت آن اتاقك شيشه اي كه سه متر با تو فاصله داشت، ديدم كه رنگ به رويت نيست و فقط لبهايت تكان مي خورد. مي دانستم چه مي گويي. نذر زيارت عاشورا داشتي. به سختي سرت را برگرداندي و به ما نگاه كردي. پرستار آرام در گوشم گفت: حالش بدتر شده. فعاليت مغزي اش خيلي كم شده و شايد نفهمه كه شما كي هستين.خودم مي دانستم حالت خوب نيست، اما تو حتما مي فهميدي ما كي هستيم. مگر لبهايت به دعا تكان نمي خورد؟ پرستار اين را نمي ديد، ولي من ديدم.
قد مريم تا آنجا كه سرت را ببيند مي رسيد. قسمت شيشه اي اتاقك از گردن مريم بالاتر بود. براي آن كه بهتر تو را ببيند از زمين بلندش كردم. لبخند نامحسوس تو را ديد و با ذوق و شوق دسته گل را برايت تكان داد. فرياد زد: بابا! روزت مبارك باشه. و بعد از بغلم دولا شد و دسته گل را جاي هميشگي كه مي توانستي ببيني در گلدان پشت شيشه گذاشت. حيف كه نمي شد عطرشان را حس كني. مريم مي دانست، اما پرسيد: حالا نمي شه بديم بويش كند؟ شايد بهتر شد؟
اما نگاه غمگين من و سر كج شده پرستار فهماند كه نمي شود. عطر گل برايت زهر شده بود. همان كه پيش از شيميايي شدنت، برايت عطر زندگي و شادابي بود. مريم از پرستار پرسيد: صدام رو مي شنوه؟ پرستار با سر جواب داد و از اتاق بيرون رفت. مريم همان طور كه توي بغلم بود گفت: مي خوام براش شعر بخونم. خسته نمي شي؟ محكمتر به خودم فشردمش و گفتم: نه عزيزم! بلند بخون. بابا داره نگاهت مي كنه. و شروع كرد، با صدايي شبيه فرياد. فكر مي كرد پشت شيشه نمي تواني درست بشنوي. شعري را كه در جشن ديروز مدرسه خوانده بود، برايت خواند:
حرم آن شب به تن احرام پوشيد مقام از چاه زمزم آب نوشيد
علي عين خدا هست و خدا نيست خدا از عين خود هرگز جدا نيست
مريم منتظر پاسخ بود. لبخندي يا تكان دستي. ولي من مي دانستم كه نمي تواني. زيارت عاشورايت تمام شده بود. تمام انرژيت را براي خواندن آن مصرف كرده بودي. در گوشش گفتم:

چشمهاي بابا رو ببين. بازتر شده ن. و او به چشمهايت دقيق شد و خنديد. فهميد كه شنيده اي. خيالش راحت شد و خودش را از بغلم سر داد پايين. برايت دست تكان داد و رفتيم.
روز دوم:
از بيمارستان تلفن زدند. به مريم نگفتم كه به حال كما رفته اي و ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لبها و حركات چشمها را هم نمي توانست از تو ببيند. روز جمعه از صبح اصرار كرد كه با من و مادرت براي ملاقات بيايد. لب برچيد، گريه كرد، ناهار نخورد، اما مادرجان نگذاشت. دلم سوخت ولي چاره اي نبود. تا اين كه موقع آمدن، خودش با بغض گفت: مي دونم حالش بده. تو رو خدا بذارين بيام. به مادرجان نگاه كردم كه رويش را برگرداند. حركت بال چادرش را ديدم كه داشت اشكش را پاك مي كرد. شانه اش تكاني خورد. مريم فهميد و راه افتاد.
سه نفري از پشت شيشه تو را پاييديم. تنها حركت جسمي تو در سينه ات بود كه قلبت كار مي كرد و با هر دم و بازدم بالا و پايين مي رفت. آن قدر دستگاه به تو وصل بود كه نيم شد همان را هم خوب ديد. مريم به سرمي كه به دستت بود خيره شده بود و بي هيچ حرفي، قطره هاي آن را كه آرام آرام توي لوله حركت مي كردند نگاه مي كرد. بي اختيار گفت: حيف كه بابا نمي تونه غذا بخوره. حتما ياد وقتهايي افتاده بود كه لوسش مي كردي و لقمه ي غذا را در دهانش مي گذاشتي. و يا به ياد موقعي كه هنوز مجبور نبوديم از پشت شيشه تو را ببينيم و در همان اتاق بخش هم به هم نزديكتر بوديم و نوبت مريم بود كه قاشق قاشق سوپ در دهانت بريزد. مريم را بوسيدم و گفتم: چيزي نيست. چند روز ديگه حتما بهتر مي شه و مي فهمه كه ما اومده يم. گرچه، اصلا حرف خودم را قبول نداشتم. مادرجان هر طور بود جلوي خودش را گرفت و نلرزيد. من هم كلمه اي نگفتم. مريم خودش حال ما را فهميد و گفت: بريم مامان. شايد بخواد بخوابه. و من مي دانستم كه خواب و بيداري براي تو فرقي ندارد.
روز سوم:
از صبح حال خودم را نمي فهميدم.دست و دلم به هيچ كاري نمي رفت. سي و هشت روز بود كه در آن اتاقك بودي و من و مريم هر روز مي آمديم و منتظر ذره اي واكنش و حركت تو مي شديم. از سيزدهم رجب به بعد، ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لب و چشمهاي باز را هم نداشتي تا ببيني كه مريم روز به روز لاغرتر مي شود، اما ملاحظه ي مني كه ديگر طاقت انتظار را نداشتم مي كند و اصلا بي تابي هاي معمولش را ندارد و ديگر اوست كه مرا دلداري مي دهد. مي داند كه من هيچ اميدي ندارم. با فهميدگي اي كه بيشتر از سنش دارد، انتظار مرا درك مي كند. انتظار اين كه از بيمارستان تماس بگيرند و خودم را براي مراسم آماده كنم. فكر همه چيز را كرده ام. همان طور كه هميشه مي خواستي و در بيمارستان، آن موقع كه هنوز توان حرف زدن داشتي گفته بودي. وصيت نامه ات را چندبار خوانده ام و حفظ شده ام. شماره تلفن دوستانت را دم دست گذاشته ام. براي مريم بي آن كه بداند، لباس سياه خريده ام. ديگر فكر مي كنم آسايش تو از اين وضع مهمتر است. ولي از خودم خجالت مي كشم كه با

برنامه ريزي كامل منتظرم. حتي فكر اين كه به كدام گل فروشي سفارش دسته گل سرخ، آخرينش را بدهم، اين كه به مريم چه بگويم و چطور حرف بزنم را هم تمرين كرده ام.خيالت راحت باشد. يازده سال است كه تحمل را ياد گرفته ام. دخترمان هم ياد مي گيرد. گرچه مي دانم وابستگي اي كه به تو دارد، به من ندارد.
روز چهارم:
براي مريم چادر نماز دوخته ام كه روز مبعث براي جشن تكليفش به او بدهم. مدتهاست كه قولش را داده ام، اما دل خياطي نداشتم. سي و نه روز است كه از پشت اين ديواره شيشه اي تو را مي بينم. امروز مريم را نياورده ام. سرما خورده بود و با اين كه خيلي دلش مي خواست بيايد، به روي خودش نياورد. امروز تنها آمده ام تا تنها حرف بزنم. ته دلم از سرما خوردگي مريم خوشحال كه نه، راضي بودم. دلم خيلي گرفته، اما در اين سي و نه روز ذره اي اشك به چشمم نيامده. از اين كه نمي توانم گريه كنم خسته شده ام. چادر نماز مريم را همراهم آورده ام. گلهاي سرخ ريز و قشنگي دارد. يادت هست؟ همان پارچه اي است كه خودت از مشهد برايش خريدي. موقعي كه مي توانستي راه بروي و حالت بهتر بود.چادر نماز تا شده را روي شيشه مي گذارم و مطمئنم با چشمهاي بسته هم مي بيني. نگاه كن! من حركت تندتر قلبت را حس مي كنم و مي دانم كه وقتي بالا و پايين رفتن سينه ات

سريعتر مي شود، فهميده اي كه چه مي گويم. نگران من و مريم نباش. مدتها منتظر اين روزها بوده ام. آمده ام. حالم خوب است. فقط گلويم گرفته و نمي دانم چرا موقع حرف زدن نمي توانم جلوي شكسته شدن صدايم را بگيرم. مي شنوي؟ مي خواهم برايت حرف بزنم. صدايم را بلندتر مي كنم تا بهتر بشنوي. مثل فرياد.... كه ناگهان پرستار داخل مي شود و حرفهايم ناتمام مي ماند. با تعجب به من نگاه مي كند كه دهانم باز مانده. سرم را پايين مي اندازم و مي گويم: مطمئنم كه صدايم را مي شنود.
روز پنجم:
امروز روز عيد مبعث است. با مادرجان و مريم آمده ايم. مريم دسته گل محبوبت را در گلدان پشت شيشه گذاشته و چادر نماز گل سرخي اش را سر كرده است. مريم به پرستار نگاهي مي كند و مي گويد: مي خوام براي بابام شعر بخونم.پرستار بيرون نمي رود. مثل سي و نه روز پيش روي تخت دراز كشيده اي، با اين تفاوت كه امروز پرستار صورتت را به سمت محل ملاقات اتاقك شيشه اي چرخانده و من آرامش را در چهره ات مي بينم و خيالم راحت مي شود.مريم را بغل مي كنم تا تورا بهتر ببيند و مي خواند:
ديشب خدا را مرغ شب تسبيح مي كرد * * * شعر طلوع فجـــــــــر را تشريح مي كرد
ديشب حرا را فرش از بال ملــــــــــك بود * * * از بهر سنجش عشق را سنگ محك بود
ديشب زمين در انتظار لطف حــــــــق بود  * * *گــــويي زمان آبستن نــــــــص علق بود
حس مي كنم پرستار نگران شده است. همان طور كه مريم مي خواند، او مدام به مونيتور دستگاه نشانگر فعاليت قلب نگاه مي كند. من هم سير نگاه او را دنبال مي كنم و به نظرم مي رسد كه صداي يكنواخت فعاليت قلب كم كم آرامتر و كندتر مي شود. مادرجان سرش پايين است و حواسش نيست. به شعري كه مريم مي خواند گوش مي دهد. پرستار با عجله بيرون مي رود و صداي او را مي شنوم كه دكتر را صدا مي زند. چشمهايم را مي بندم و مريم را محكمتر در بغلم مي گيرم. ديگر نمي توانم، دوباره چشمهايم را باز مي كنم. مريم بي آن كه متوجه چيزي

شده باشد، سرش را برمي گرداند و مي گويد: مامان! براي بابا قرآن بخونم؟ خانم معلم يك سوره ديگر هم يادم داده. نمي توانم حرف بزنم. با سر اشاره مي كنم كه بخوان. صدا وريتم كند قلب كم كم به سوتي ممتد و يكنواخت تبديل مي شود. دكتر و چند پرستار ديگر، باعجله از در داخلي اتاق شيشه اي وارد مي شوند و مي بينمشان كه با عجله دستگاهها را چك مي كنند.مريم آيات اول سوره علق را كه ياد گرفته با ترجمه مي خواند:
اقرا بسم ربك الذي خلق: بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد. شانه هاي مادرجان مي لرزند. دستهايش را به سينه مي فشارد. مريم را به خودم مي چسبانم، صدايش گرفته: خلق الانسان من علق : همان كه انسان را از خون بسته اي خلق كرد.
دكتر و پرستارها سرشان را پايين مي اندازند و صداي ناله يكي از آنها را مي شنوم: اقرا و ربك الاكرم: بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است. الذي علم بالقلم: همان كه به وسيله قلم تعليم نمود. علم الانسان مالم يعلم: و به انسان آنچه را كه نمي دانست آموخت. ان الي ربك الرجعي: به يقين بازگشت همه به سوي پروردگار توست.....
مادرجان ديگر به وضوح و با صداي بلند هق هق مي كند. دستهاي من آن قدر مي لرزد تا مريم از ميانشان سر مي خورد و پايين مي آيد. پاهايش به زمين مي رسند. نمي دانم چيزي فهميده يا نه. صورتش را نمي بينم. خودش را بالا مي كشد و صورتش را به شيشه مي چسباند. اشكهايش را مي بينم كه با هق هقي آرام از روي شيشه مي غلتد. شانه هايش را از پشت مي گيرم. به دستگاه نشانگر فعاليت قلب خيره مي شوم كه پرستار مي خواهد آن را از تو جدا كند. اما انگار نمي تواند. دكتر از آن سمت شيشه به ما خيره شده و چهره اش درهم است. مريم با بغض و به زحمت دوباره مي خواند: اقرا باسم ربك الذي خلق. خلق الانسان من علق.....
از ميان پرده هاي لرزان اشك، پرستار را مي بينم كه متعجب دكتر را صدا مي زند و مونيتور را نشان مي دهد. صداي سوت ممتد تبديل به ضرباتي منظم و آرام شده است. اعتماد نمي كنم. دكتر دستور شوك مي دهد.
سر مريم را برمي گردانم تا نبيند و ناگهان طنين اوليه و سريع قلب به گوش مي رسد و سينه ي تو با دم و بازدم بالا و پايين مي رود.
تو را به مريم نشان مي دهم. انگشتان دستت مي لرزد و تكان مي خورد. مريم فرياد مي كشد: بابا! بابا! چادرم رو نگاه كن! و من معني چهل روز خلوت تو را در اين اتاقك شيشه اي مي فهمم..... و تو اكنون دوباره مبعوث و برانگيخته شده اي براي دخترت.....
ز.شريعتي
داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا
دوستان من هم پرستارما

در كوله‌ات‌ چه‌ داري؟

در كوله‌ات‌ چه‌ داري؟

  

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

داستانهاي زيبا

دوست مهربون من تو در كوله ات چه داري؟

به بهانه روز معلم واستاد


 
 
معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )

 

گفت استاد مبر درس از ياد             ياد باد آنچه به من گفت استاد

 
ياد باد آنكه مرا ياد آموخت              آدمي نان خورد از دولت ياد
 
پس مرا منت از استاد بود               كه به تعليم من استاد استاد
 
هر چه مي دانست آموخت مرا         غير يك اصل كه ناگفته نهاد
 
قدر استاد نكو دانستن                     حيف استاد به من ياد نداد
 
 

اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 )

تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش  درآمد.

معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.در اين مسير مقدس ، بزرگاني همچون علامه شهيد استاد مرتضي مطهري گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد . شهيد مرتضي مطهري  يكي از آن معلمان راستين است كه با نگاه  تركيبي  به همه معارف بشري نظر مي كند و   تمامی تلاشهاي علمي و عملي را  مقدمه اي براي عبادت مي داند و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه را روز معلم ناميدند .

 

امام خميني (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند:

نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم.

 

حضرت امام جعفر صادق (ع)  در رابطه با مقام ومنزلت معلم می فرمایند:

«هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت ». اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در ساية علم و تربيت معلمان  و تعليم شايستة آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است.

 

حضرت امام سجاد (ع)  در رابطه با مقام معلم می فرمایند:

حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند  و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي  مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ».

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

مي گويند تشنه با آب دريا تشنه تر مي شود ! استاد هم هر چه مي گويد بيشتر عطش ياد دهي دارد ، اما مي توان خطوط پر تجربه را از جبيني نگريست که بارها کوشيده اند تا در جاده ي زنگي ما چالشهاي فرهنگي را برچينند ؛ تمام ما در دست انداز هاي اين جاده به طور روز مره گرفتاريم ؛ اما هنگام راحتي راه همه هستند مگر تو ...
 
جز اين است که بستر عشق را مي آرايي ؟ ذهن را مي پروراني ، خواب را مي پراني ، راه را مي آزيني و دست ما را از ناپاکي ها مي زدايي ؟
 
بمان تا با بودنت گرمي را حس کنم ، قدم نه تا صداي گام هايت نوازشگر گوشهاي زمانه اي باشد که از شنيدن محبت و عشق سالهاست که نا شنواست .

معلمم ‌‌استادم  دوستت دارم .

 
 

 

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا 

 

 

هفته معلم بر اساتيد و معلمان عزيز مبارک باد.


معلم

خدايا چرا من!



داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا
خدايا چرا من!  حکايتي از يک قهرمان جهاني تنيس ...

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

 او در جواب گفت :

     در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
 و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟



داستانهاي زيبا

خداايا مرا بخاطر شكايتهايم ببخش.و زماني كه نا شكري كردم به آرامي به من ياد آوري كن از تو بخاطر آنچه برايم مقدر كردي متشكرم

داستانهاي زيبا

معجزه قرآن، دانشمند آمريکايي را مسلمان کرد  (واقعی)



داستانهاي زيبا

داستانهاي زيبا

 
امروز  صفا  با دل و جان همراه است
هنگام   طلوع   آفتاب  و  ماه  است
 
هم جشن  ولادت   امام  صادق  (ع)
هم عيد محمدابن عبد ا... (ص) است

داستانهاي زيبا

امروز  دوای  دل  غمناک  آمـــــــد  
در گوش زمین ندای لولاک آمـــــد
  
ازعرش به فرش مژدگانی دادنــد 
 " لولاک لما خلقت الافلاک " آمـد
                                                      ( اسدالله نوروزی )

داستانهاي زيبا

معجزه قرآن، دانشمند آمريکايي را مسلمان کرد
معجزه خداوند در قرآن کريم باعث شد که يک دانشمند مشهور آمريکايي به دين اسلام بگرود .
به گزارش پايگاه خبري تقريب به نقل از مجله "المجتمع"، تيمي ازدانشمندان آمريکايي دريافتند که برخي ازگياهان استوايي فرکانس هايي ما فوق صوت از خود صادرمي کنند که به وسيله دستگاه هاي پيشرفته علمي ثبت شده است .
دانشمنداني که حدود سه سال به تحقيق و مطالعه اين وضعيت حيرت آور پرداختند، دريافتند که اين پالس هاي ما فوق صوت به الکتريسته نوري تبديل شده و بيش از صد مرتبه در ثانيه تکرار مي شوند .
يک تيم آمريکايي اين آزمايش را در برابر يک گروه علمي در انگليس انجام دادند که در بين اين گروه، يک دانشمند مسلمان هندي الاصل نيز قرار داشت.
بعد از 5 روز آزمايش، گروه انگليسي ازاين مسئله بسيار شگفت زده شدند ولي دانشمند مسلمان انگليسي گفت : ما مسلمانان اين مسئله را در 1400سال پيش تفسير کرده ايم. دانشمندان از اين سخن وي بسيار حيرت زده شدند و اصرار کردند که آن را برايشان شرح دهد. دانشمند مسلمان اين آيه قران را قرائت کرد:"وهيچ موجودي نيست جز آنکه او را به پاکي مي ستايد ولي شما ذکر تسبيحشان را نمي فهميد. او بردبار و آمرزنده است ".
زماني که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس هاي مافوق صوت به الکتريسيته نوري تبديل و بر روي مانيتورها ظاهر گشت.
پروفسور" وليام براون"، مسئول اين تيم تحقيقاتي با اين دانشمند مسلمان براي شناخت دين اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان براي وي دين اسلام را تشريح کرده ويک جلد قرآن مجيد به همراه تفسير آن به زبان انگليسي را به وي اعطاء کرد .
براون شهادتين را گفت و مسلمان شد .
براون شهادتين را گفت و مسلمان شد .


داستانهاي زيبا
دوستان مهربون وبا وفا وبا صفا
از محبت همه شما ممنونم
از اينكه مدتي است نميتونم مث قبل خدمتتون برسم شرمنده ام
نظرات زيباتون هميشه مشوق وراهنماي راهم بوده اند.

عشق



داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

وقتی نسیم صبح
نام خدا ــ به زمزمه ــ درگوش خاک گفت ،
جان جهان شکفت ؛
درکوچه های شهر
از هر شکاف سنگ دل سبزه ای تپید
گلبوته ها دمید
نوروز سر رسید .

هان ، ای بهار من
بازآ که بی حضور تو عیشم به کام نیست
فصل بهار آمده اما بدون تو
تام و تمام نیست .

باز آی تا به عهد اما نت وفا کنیم :
احیای عشق قدیمی ؛ معصوم ، پاک ، صمیمی .
وقت است باز شور جوانی به پا کنیم ؛
از لوح دل غبار بشوییم
در جویبار خاطره های زلال خویش
ماهی شویم ؛ عاشق و شیدا شنا کنیم !
داستانهاي زيبا 
داستانهاي زيبا

عشق

داستانهاي زيباداستانهاي زيبا


آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

-------------------------------------------
از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي

داستانهاي زيبا
             داستانهاي زيباداستانهاي زيبا

   با آرزوي 12 ماه شادي

 52هفته خنده

 365 روز سلامتي

 8760 ساعت عشق 

525600 دقيقه برکت

 3153000 ثانيه دوستي ومحبت

براي همه شمامهربونا

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

دوستت دارم

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا 


  
 در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.
 
تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.
 
پس خداوند دو کلمه ي(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
 
ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد.
 
                                           و بعد...
 
کم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد.
 
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
 
  خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم :
 
    * دوست دارم *

داستانهاي زيبا

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

 داستانهاي زيبا

داستانهاي زيبا داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

ما همسایه خدا بودیم

داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا
شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت میچکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگرنه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...........
دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
 
عرفان نظر آهاری
داستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيباداستانهاي زيبا

داستانهاي زيبا

 

راه بهشت

داستانهاي زيبا

 
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
 ، پائولو كوئيلو

داستانهاي زيبا

ماه عسل

 

داستانهاي زيــــــبا

هانيه خود را به همسرش وهب رسانيد، وهب غرق درخون بود اما لبخندشيرين روي لبانش به هانيه آرامش ميداد...اشك در چشمان هانيه خشكيده بود بغض گلويش را ميفشرد...به چهره همسرش خيره شد...انگارآرام خوابيده بود...او فقط 25 بهار را پشت سر گذاشته بودند..17 روز بود كه از عروسيشان ميگذشت...هانيه درحالي كه سر همسرش را در آغوش گرفته بود به روزهايي كه گذشت فكر ميكرد...چه زود گذشت:
چند روزي از عروسي وهب وهانيه ميگذشت دست در دست هم بدنبال گوسفندانشان بودند ودر حالي كه سبزه زار به اونها خوش آمد ميگفت حس ميكردند خوشبخت ترين زوج جهانند.
ــ وهب
ــ جانم
ــ ما هميشه همينجور خوشبخت خواهيم بود؟
ــ بله هانيه جان ما هميشه خوشبخت خواهيم بود تا ابد...
ــ ...
ــ به چه مي انديشي؟
ــ به اينكه اينقدر احساس خوشبختي ميكنم كه دلم ميخواهد تا ابد ادامه داشته باشد وحتي بعد از آن در سراي ديگر...
...
ضربه عمود كه بر سر هانيه فرود آمد با فرياد هانيه توام شد...
هانيه در كنار همسرش به زمين افتاد...چشمهايش تاريك شد ...به زحمت صورت همسرش را ميديد...
دوباره غرق روزهاي خوش وكوتاه زندگي مشتركشان شد:
اونها فقط 17روز زندگي مشترك داشتند اما انگار سالها در كنار هم بوده اند  وحالا با هم پرواز ميكنند...ساعتي پيش در حضور امام بودند با هم هانيه به امام گفت "من دوحاجت دارم 1
-
وقتي وهب شهيد شد ومن بي سرپرست مرا به اهل بيت خود ملحق كن 2 - وهب كه به بهشت برين رفت ،شاهد باش كه مرا فراموش نكند."وامام منقلب گشت وقول داد كه خواسته هاي هانيه عملي شود...
واينچنین هانيه همراه همسر جوانش راهي بهشت برين شدند وبه خوشبختي ابدي دست يافتند
بهشت  گوارايشان باد

******************
هانيه همسر وهب يگانه زني بود كه كه در كربلا در راه دفاع از حريم حسين (ع) به شهادت رسيد.
هانيه ووهب فقط 17 روز بود ازدواج كرده بودندوفقط ده روز بود كه مسلمان شده بودند وهمراه وهمسفر  حسين (ع) شدند به سوی کربلای عشق...تا ماه عسل عشقشان رو در كربلاي حسين بگذرونند...

داستانهاي زيبا